خدا حافظ ... ای عشقهای سرگردان.... ای سایه های زندگی از یاد
رفته ی دربدرم
….
خدا حافظ ..... ای خاطرات گذشته ، ای خاکستر آ تشِ آ رزوهای دل مادرم؛
حتی تصورش امکان ناپذیر است ، در بیست چهار سالگی بدون احساس
کوچکترین ناسلامتی انتظار مرگ بلافاصله کشیدن.....................
!
در بیست چهارمین سال زندگی خود یعنی همین امشب ..........من
احساس میکنم که رفتنی هستم.... و من که رفتنی هستم میدانم پس از مرگ من
هیچ کدام از کسان من و دوستان واقعی من قدرت بخاک سپردن مرا ندارند
پس لطفا مرا به خاک نسپارید.......
!
لاشه مرا با کادر آشپزخانه ی رنگ رو رفتمان درهم بدرید و پاره های سرگردان
لاشه مرا در پست ترین نقاط شهر بسگها بسپارید میخواهم از لاشه من چند سگ
گرسنه سیر شوند
این گناه من نیست که نمی توانم بدون داشتن آینه پیشانی خود را ببینم
به آِینه هم نمیتوانم نگاه کنم چون حاظر نیستم حتی برای
یک لحظه فانی
جفتی چون خودم دیوانه ودیوانه پرست برای خود بیافرینم..............
!
من میمیرم .... اما مرگ من زندگی من نیست، مرگ من
انتقامی است از زندگی من ؛ از جعل کننده ی نام خودش را میگیرد؟....
من میمیرم تا زندگی زیر پای مرگ نمیرد...... مرگ من
عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد................
در تمام مدتی که زندگی کردم، قسم بسردی این تابوت سردم قسم به این
روح اواره ای که بر سر خود میکوبد ؛ در سرگردانی این تن مرده ی بی کفنم
در سرتاسر زندگی حتی
یک لحظه نتوانستم بخود بقبولانم که این موجود
زنده ای که با پای من ، به جای من ، برای من راه میرود .......... منم !!!!
زندگی من یک کاسه خون بود،
یک کاسه خون بیدریغ... که زیر پای یک
نفر شکست....
! زندگی من پس مانده ی خاکستر آتش کاروان مرگ بود
خاکستری که در بستر یک شب نومید... بر سر ایده آ ل شوریده سرم نشست...
!
زندگی من شب بود شب سحر نامیده..... سحر رمیده ی سحر ناپذیر.....
!
ورق برباد رفته ای بود از خاطرات شیرازهِ گسیخته ی
یک زندگی فقیر..
زندگی من تازیانه سکوت بود... برستون فقرات فریاد ...... فریاد ...
چنین بود ...................................................
ازآن روز ازل . روزم چنین بود .......
.................
عنان در چنگ عشق آسمانی زمان بر سنگ سرد آسمانی
زمین تار ..................... زمان تار..................
نشاطم شیون باد خزانی حیاتم، پیری قبل از جوانی
سیه زنجیر فقر تیره بر دست اسیر این محیط ظالم پست
از ان روز ازل روزم چنین بود.........................................
چنین بود .................. چنین هست.................
چون شعرم شده خاکستر سرد...................
به سر میکوبد از خاکستر من...................
توئی مادر ، خدا حافظ .... مُردم...............
نمیدانم در این دیدار اخر؟......................
حلالم میکنی شیری که خوردم...............؟ !
من مرده ام .... و کفن من پرچم عزائیست که مرگ من پس از غالب شدن
بر زندگی من بر گور خودش . خودش نه؛ بر سر گورسایهی خودش که زندگی
منُ برد، بیافراشت!!!...................................................
در سرتاسر زندگی که داشتم اینها بودند یاران وفادار من ،من که
یک قطره عرق سرد بودم بر جبین چین در چروک، و چروک در چین فقر نداری
!...
من که جمله ای ناتمام بودم گمگشته در فصل ناتمامی، از یک داستان لایتناهی
!....
من که دیده ای گناهکار بودم ! برکاسه ی چشم جمجمه ی توسری خورده ی
بیگناهی! نمیدانستم .. نمیدانستم چکار کنم ...!؟ نه در زمین مکانی داشتم و نه در آسمان
پناهگاهی بهر جا رو میکردم .... به هر چه خو میگرفتم ، پستی بود و مستی
...
بی وفایی بود و خانه خرابی و خانه بدوشی بود!...........
درد بود ، خاک بود ،گرد بود و سیاهی
!............................
و برای نخستین بار در زندگی شلوغ و پر هیاهوی خود ...........
خودم با خودم در پوست خودم تنها مانده ام !.............
وحال این موجودی را که این طور خون بعروق یخ بسته و طپش دردل
شکسته میبینید من نیستم اصولا بشر نیست .... باور کنید؟!.........
بشر نیست. فسون است. فسون نیست. فسانه است.
کرانی از عذاب بی کرانه است... جنین ساقط مام زمانه است ...
تک سرگشته در تنهائی مرگ..... نُتی گمگشته در چنگ ترانه است.......
سر گذشت من سرگذشتی بود که اشتباهاً از (( سر )) من (( گذشته )) بود ........
و سر نوشت من سر نوشتی بود که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست بر سرِ ما
چیزی مینویسد! اشتباهاً بر (( سر )) من (( نوشته)) بود
افسوس
...
افسوس که روز تولدم رفته از یادم !... من امدم که بسوزم .... و سوختم!..........
آمدم که بسازم و ساختم !... آمدم که بگویم و گفتم!..... ولی چکار کنم که هر چه ساختم
سوخت!... و هر چه سوختم ......... تأ ثیر نکرد .............آه.......................!
قلبم زیر پا یم بود
همه جا وحشت بود.. .و وحشت مرا ترساند... من وحشت زده ترسیدم ..همه جا
سرد بود... و سرما مرا لرزاند... و من سرما زده لرزیدم.. آنقدر ترسیدم .... تا
(( ترس)) از من متنفر شد ! .. و انقدر لرزیدم.. تا قلبم از جا تکان خورد...و
به زیر پایم افتاد..! همه وقت رقصیدم....قلبم به زیر پایم بود.... و قلبم له شد...
و من زیر پای خودم جان دادم......... و همرا من همه ی عشقهایم می مردند..
و این اشک های من بودند که عشقهای مرا .. که ستارگانی بودند نیمه خاموش
و تمام فراموش و کور... ستارگانی از همه ی ستاره گان آسمانی دور
در مجمر خاطرات گذشته بخاک سپردند.................
مپرسید کیست؟
امیدی خفته ... نومید جوانی... جوانی مرده........ از دنیا فراموش
مپرسید که او کیست؟.... که او چیست ؟... چرا هست؟...........
اگر نیست ؟...... اگر هست ؟......... چرا نیست؟!...............
قبرستان اخرین پناهگاه
خانه بدوشان .. همه خاموش شدند.......و لاشه مرا در قبرستانی که
هیچکدام از قبرها که سنگ نداشتند.. خاک کردند... و این بر طبق این
وصیت من بود.... وصیتی که میکنم اگر بنا باشد مرا .. پس از مرگ من
بخاک بسپارند .. بگذارید مهمان جاودانی قبرستانی باشم .. که هیچ کدام از
قبر ها سنگ ندارند! چون میدانم که پس از مرگ من بالاخره یک روز انسانی
پیدا خواهد شد که چند قطره اشک به خاطر من که در سن 24 سالگی در عین
دیوانگی جان کندم ..چند قطره اشک بریزد... اگر برقبر من سنگی وجود داشته
باشد اشک ها مستقیماً بر خاک من فرود خواهد ریخت...ولی اگر نباشد....
ممکن است اشتباهاً بر سر قبر انسان گمنامی ریخته شوند
که هنگام مرگ
و پس از مرگ خویش هیچ کس را برای گریه کردن نداشت............