تبليغاتX
فقط به خاطر تو


وصیت نامه

خدا حافظ ... ای عشقهای سرگردان.... ای سایه های زندگی از یاد

رفته ی دربدرم ….

خدا حافظ ..... ای خاطرات گذشته ، ای خاکستر آ تشِ آ رزوهای دل مادرم؛

حتی تصورش امکان ناپذیر است ، در بیست چهار سالگی بدون احساس

کوچکترین ناسلامتی انتظار مرگ بلافاصله کشیدن.....................!

در بیست چهارمین سال زندگی خود یعنی همین امشب ..........من

احساس میکنم که رفتنی هستم.... و من که رفتنی هستم میدانم پس از مرگ من

هیچ کدام از کسان من و دوستان واقعی من قدرت بخاک سپردن مرا ندارند

پس لطفا مرا به خاک نسپارید.......!

لاشه مرا با کادر آشپزخانه ی رنگ رو رفتمان درهم بدرید و پاره های سرگردان

لاشه مرا در پست ترین نقاط شهر بسگها بسپارید میخواهم از لاشه من چند سگ

گرسنه سیر شوند

این گناه من نیست که نمی توانم بدون داشتن آینه پیشانی خود را ببینم

به آِینه هم نمیتوانم نگاه کنم چون حاظر نیستم حتی برای یک لحظه فانی

جفتی چون خودم دیوانه ودیوانه پرست برای خود بیافرینم.............. !

من میمیرم .... اما مرگ من زندگی من نیست، مرگ من

انتقامی است از زندگی من ؛ از جعل کننده ی نام خودش را میگیرد؟....

من میمیرم تا زندگی زیر پای مرگ نمیرد...... مرگ من

عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد................

در تمام مدتی که زندگی کردم، قسم بسردی این تابوت سردم قسم به این

روح اواره ای که بر سر خود میکوبد ؛ در سرگردانی این تن مرده ی بی کفنم

در سرتاسر زندگی حتی یک لحظه نتوانستم بخود بقبولانم که این موجود

زنده ای که با پای من ، به جای من ، برای من راه میرود .......... منم !!!!

زندگی من یک کاسه خون بود، یک کاسه خون بیدریغ... که زیر پای یک

نفر شکست.... ! زندگی من پس مانده ی خاکستر آتش کاروان مرگ بود

خاکستری که در بستر یک شب نومید... بر سر ایده آ ل شوریده سرم نشست... !

زندگی من شب بود شب سحر نامیده..... سحر رمیده ی سحر ناپذیر..... !

ورق برباد رفته ای بود از خاطرات شیرازهِ گسیخته ی یک زندگی فقیر..

زندگی من تازیانه سکوت بود... برستون فقرات فریاد ...... فریاد ...

 

 

 

 

چنین بود ...................................................

ازآن روز ازل . روزم چنین بود ........................

عنان در چنگ عشق آسمانی زمان بر سنگ سرد آسمانی

زمین تار ..................... زمان تار..................

نشاطم شیون باد خزانی حیاتم، پیری قبل از جوانی

سیه زنجیر فقر تیره بر دست اسیر این محیط ظالم پست

از ان روز ازل روزم چنین بود.........................................

چنین بود .................. چنین هست.................

چون شعرم شده خاکستر سرد...................

به سر میکوبد از خاکستر من...................

توئی مادر ، خدا حافظ .... مُردم...............

نمیدانم در این دیدار اخر؟......................

حلالم میکنی شیری که خوردم...............؟ !

 

من مرده ام .... و کفن من پرچم عزائیست که مرگ من پس از غالب شدن

بر زندگی من بر گور خودش . خودش نه؛ بر سر گورسایهی خودش که زندگی

منُ برد، بیافراشت!!!...................................................

در سرتاسر زندگی که داشتم اینها بودند یاران وفادار من ،من که

یک قطره عرق سرد بودم بر جبین چین در چروک، و چروک در چین فقر نداری!...

من که جمله ای ناتمام بودم گمگشته در فصل ناتمامی، از یک داستان لایتناهی!....

من که دیده ای گناهکار بودم ! برکاسه ی چشم جمجمه ی توسری خورده ی

بیگناهی! نمیدانستم .. نمیدانستم چکار کنم ...!؟ نه در زمین مکانی داشتم و نه در آسمان

پناهگاهی بهر جا رو میکردم .... به هر چه خو میگرفتم ، پستی بود و مستی...

بی وفایی بود و خانه خرابی و خانه بدوشی بود!...........

درد بود ، خاک بود ،گرد بود و سیاهی!............................

و برای نخستین بار در زندگی شلوغ و پر هیاهوی خود ...........

خودم با خودم در پوست خودم تنها مانده ام !.............

وحال این موجودی را که این طور خون بعروق یخ بسته و طپش دردل

شکسته میبینید من نیستم اصولا بشر نیست .... باور کنید؟!.........

بشر نیست. فسون است. فسون نیست. فسانه است.

کرانی از عذاب بی کرانه است... جنین ساقط مام زمانه است ...

تک سرگشته در تنهائی مرگ..... نُتی گمگشته در چنگ ترانه است.......

 

سر گذشت من سرگذشتی بود که اشتباهاً از (( سر )) من (( گذشته )) بود ........

و سر نوشت من سر نوشتی بود که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست بر سرِ ما

چیزی مینویسد! اشتباهاً بر (( سر )) من (( نوشته)) بود

افسوس...

افسوس که روز تولدم رفته از یادم !... من امدم که بسوزم .... و سوختم!..........

آمدم که بسازم و ساختم !... آمدم که بگویم و گفتم!..... ولی چکار کنم که هر چه ساختم

سوخت!... و هر چه سوختم ......... تأ ثیر نکرد .............آه.......................!

قلبم زیر پا یم بود

همه جا وحشت بود.. .و وحشت مرا ترساند... من وحشت زده ترسیدم ..همه جا

سرد بود... و سرما مرا لرزاند... و من سرما زده لرزیدم.. آنقدر ترسیدم .... تا

(( ترس)) از من متنفر شد ! .. و انقدر لرزیدم.. تا قلبم از جا تکان خورد...و

به زیر پایم افتاد..! همه وقت رقصیدم....قلبم به زیر پایم بود.... و قلبم له شد...

و من زیر پای خودم جان دادم......... و همرا من همه ی عشقهایم می مردند..

و این اشک های من بودند که عشقهای مرا .. که ستارگانی بودند نیمه خاموش

و تمام فراموش و کور... ستارگانی از همه ی ستاره گان آسمانی دور

در مجمر خاطرات گذشته بخاک سپردند.................

مپرسید کیست؟

امیدی خفته ... نومید جوانی... جوانی مرده........ از دنیا فراموش

مپرسید که او کیست؟.... که او چیست ؟... چرا هست؟...........

اگر نیست ؟...... اگر هست ؟......... چرا نیست؟!...............

 

قبرستان اخرین پناهگاه

خانه بدوشان .. همه خاموش شدند.......و لاشه مرا در قبرستانی که

هیچکدام از قبرها که سنگ نداشتند.. خاک کردند... و این بر طبق این

وصیت من بود.... وصیتی که میکنم اگر بنا باشد مرا .. پس از مرگ من

بخاک بسپارند .. بگذارید مهمان جاودانی قبرستانی باشم .. که هیچ کدام از

قبر ها سنگ ندارند! چون میدانم که پس از مرگ من بالاخره یک روز انسانی

پیدا خواهد شد که چند قطره اشک به خاطر من که در سن 24 سالگی در عین

دیوانگی جان کندم ..چند قطره اشک بریزد... اگر برقبر من سنگی وجود داشته

باشد اشک ها مستقیماً بر خاک من فرود خواهد ریخت...ولی اگر نباشد....

ممکن است اشتباهاً بر سر قبر انسان گمنامی ریخته شوند که هنگام مرگ

و پس از مرگ خویش هیچ کس را برای گریه کردن نداشت............

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 11:53 توسط کامران |

واسه تو قدِ يه برگم پيش تو راضي به مرگم


پيش تو راضي به مرگم

 

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم،توي تابستونِ دستاي تو...برفم...

اگه حرفاي قشنگِ هر كتابم،براي اسم تو چند تا دونه ..حرفم...

اگه سيلم، پيشِ تو قدِ يه قطره؛اگه كوهم  پيش تو قدِ يه سوزن...

اگه تن پوش بلندِ هر درختم،پيش تو اندازه ي دكمه ي پيرهن...

      

         واسه تو قدِ  يه برگم 

 

پيش تو راضي به مرگم           

 

 

اگه تلخي مثل ِنفرين،اگه تندي مثلِ رگبار...

اگه زخمي ،زخمِ كهنه؛بغض يك در رو به ديوار...

اگه جانِ شوكراني،تو عزيزي مثلِ آب...

اگه ترسي اگه وحشت،مثلِ مردن توي خواب...

 

                           واسه تو قدِ  يه برگم 

 

پيش تو راضي به مرگم

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:39 توسط کامران |

love میدونی از چه کلماتی گرفته شده

love میدونی ااختصار کدوم کلمات هستشس

 lake of sorrw: دریاچه غم

ocean of tears: اقیانوس اشک

 vallye of death: دریای مرگ

 end of life: پایان زندگی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:36 توسط کامران |

منتظر بودم نیامدی

دل را برای آمدنت ای مهربان من

روزی هزار بار شکستم نيامدی

امروز که با همه بی پناهيم

محتاج تر از هميشه آمده ام نيامدی

گفتند سبز پوش ز کعبه بيايد

هر صبح جمعه رو به قبله نشستم نيامدی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:30 توسط کامران |

منتظرم تو برگردی

 

چشمهای من در پی فردائی روشن

می ريزه اشکم به دامن تا تو بر گردی

لبهای من داره فرياد از زمونه

شعر دلتنگی می خونه تا تو بر گردی

لحظه ها را می شمارم تا تو بر گردی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:28 توسط کامران |

بر سنگ قبر من بنویسید

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:23 توسط کامران |

عشق چیست

عشق چیست:عشق برگ لطیفی است که تنها دستان من و تو می تواند آن را لمس کند.
از دریا پرسیدند عشق چیست؟گفت خشکیدن
از گل پرسیدند عشق چیست؟گفت پرپر شدن
از پرنده پرسیدند عشق چیست؟گفت مهاجرت کردن
از زمین پرسیدند عشق چیست؟گفت لرزیدن
از آسمان پرسیدند عشق چیست؟گفت باریدن
از کوه پرسیدند عشق چیست؟گفت آتشفشان
از انسان پرسیدند عشق چیست؟...
ناگهان ندائی از درونش گفت : (( جدائی... ))!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:21 توسط کامران |

عشق فراموش نمیشود اگه واقعی باشد

 پنداشتی که کوه سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش می شود.

                      پنداشتی که ياد تو اين ياد دلنواز، در تنگنای سينه فراموش می شود.

              روزی که پيکر مرگ پيکر مرا می برد به گور من شب چراغ عشق ترا نيز می برم.

              عشق تو ،نورعشق تو، عشق بزرگ توست، خورشيد جاودانه ی دنيای گرم ديگرم...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:20 توسط کامران |

دلتنگی

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که نتونی حرف بزنی...

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که سکوتت بلندترین فریاد ذهن آشفتت باشه؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که غمت بشه بزرگترین و لاعلاج ترین غم دنیا؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که چشماتم از ریختن اشک خسته بشن و نخوان ببارن؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که دلت برا غمات یه ذره جا نداشته باشه؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که از نگفته ها بترکی و هیشکی رو نداشته باشی که سرتو بذاری رو شونش و های های گریه کنی؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:18 توسط کامران |

حس تو

حس تو، نبض تو، دست تو، خاطره شد
عشق تو، ياد تو، اسم تو، خاطره شد
مثل يه قصه زيبا، مثل يه خواب کوتاه
من اسمت را گذاشتم، قشنگترين اشتباه
بی تو هر لحظه ی من، شکست بی صدا بود
اين خنده ها دروغه، بی تو شادی کجا بود
حس نوازش تو هنوز رو پوست منه
گرميه خوب دستات منو آتيش ميزنه
حس تو، نبض تو، دست تو، خاطره شد
عشق تو، ياد تو، اسم تو، خاطره شد
روزهای شادی و عشق حيف که چه زود ميگذره
از قصه ی منو تو چی موند به جز خاطره
يه قاب عکس خالی زير غبار هميشه
يه پنجره که هرگز که به جايی باز نميشه
گرفته هر ستاره فانوس عشق براهت
نرفت از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت
رفتی تو از زندگيم انگار که يک خواب بودی
تو لحظه هايه عمرم افسوس کم ياب بودی
ميدونستم از اول اين رسم زندگی نيست
خوشبختيها زود گذشت هرگز هميشگی نيست
به دنبال يه رويا که دست نيافتنی بود
من اسمت را گذاشتم، قشنگترين اشتباهميدونستم از اول قلبم شکستنی بود
مثل يه قصه زيبا، مثل يه خواب کوتاه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:16 توسط کامران |

غم و تنهایی

چرا وقتی كه آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد يك دنيا می شه
ميره يك گوشه پنهون می شينه
اونجا رو مثل يه زندون می بينه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
وقتی كه تنها می شم اشك تو چشام پر می زنه
غم میاد يواش يواش خونه ی دل در می زنه
ياد اون شب ها می افتم زير مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه، می نشستيم، من و يار
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
می گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه
دل اين آدما زشته، ديگه زيبا نمی شه
اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه
اشك اين ابرا زياد ولی دريا نمی شه
غم تنهايی اسيرت می كنه
تا بخوای بجنبی پيرت می كنه
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:16 توسط کامران |

من وتو


آخ باز دلم گرفته ديگه خسته شدم

ديگه دارم داغون مي شم

 اي خدا...اي خدا

يعني ميشه؟

منم يه روز مثل اين دو تا شونه به شونش راه برم؟

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:57 توسط کامران |

مثل شمع اب میشم


دلم داره از غم عشقت مي سوزه

و

ذره ذره وجودم داره مثل شمع آب مي شه

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:55 توسط کامران |

گریه

 و من فقط نگاهت می‌کنم

 تعجب نکن که چرا گريه نمی‌کنم

 بی تو، يک عمر فرصت برای گريستن دارم

 اما برای تماشای تو، همين يک لحظه باقی است.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:27 توسط کامران |

رفتی و من ماندم یک دنیا غم

 باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم
اشك ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم
در نگاه خسته ات، دنبال حرفي تازه ام
هر چه ميخواهي بگو ، من هم دعايت ميكنم
خسته اي، طاقت نداري،خوب ميدانم
بيقراري ميخواهي كه از پيشم بري خوب ميدانم
طاقت اشكت ندارم،پس رهايت ميكنم
رفته اي،من مانده ام در انتهايِ عشق تو
رفته اي،من مانده ام تنهايِِ تنها با غم تلخ وداعِ تو
رفته اي ، خوب ميدانم دگر هرگز مرا در ياد نداري
رفته اي با دگري،قلبم شكستي،
خوب ميدانم كه حتي اشكم را هم به خاطر نداري
رفته اي،من مانده ام در پشت ديوارِ غرور تو
رفته اي ، من هم ميروم،اما نه مانند تو
رفته اي،من هم ميروم قربانِ عكس تو
رفته اي،من هم ميروم جان ببازم در عذايِ عشق تو

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:14 توسط کامران |

خیال با تو بودن

هر کسی هم نفسم شد دست آخرقفسم شد

                من ساده، بی خیال اینکه همه یار و کسم شد               

اونکه عاشقونه خندید خنده های منو دزدید

                  پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه می دید

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:10 توسط کامران |

از تنهایی مردن

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:4 توسط کامران |

هر چه هستم

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودها تشنه را سيراب کنم

اگر گل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي کردم

اگر اشک بودم به پايت مي گريستم

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

ولي افسوس که نه بارانم و نه گل و نه اشک و نه محبت

ولي هرچه هستم

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:56 توسط کامران |

گول زدن خود برای

خودمو گول میزنم توی دو رنگی
نمی خواستم ببینم دل سنگی
می دیدم داشتی یواش یواش می رفتی
اما خواستم خوش باشی توی زرنگی
هی می گفتم دل خوش فردا می مونم
واسه خوندن تو بودی تنها بهونم
هی می گفتم به خودم همش خیاله
همه این حرفا یی شوخی می دونم
تو چشات برقی نبود مثل گذشته
تازه فهمیدم که از این حرفا گذشته
من همونیم که بودم تو داری عوض میش

                                                      

                                                                        

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:36 توسط کامران |

ای کاش

ای کاش هم چون گذشته شانهایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم بود و سینه ی پاکت صندوقچه رازهای درونم . ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و خواب آن ملکه زیبایی همه ی چشمها را روی هم می گذاشت تا هیچ کس شاهد دوستی ما نباشد و بر آن رشک نبرد تا آتش این حسادت ها دوستی ما را نسوزاند .

بگذار دستان پر مهرت سهم آغشته به شوکران نفرت را از قلبم خارج کند . بگذار خزان و زمستان عمرم پایان یابد و به امید رسیدن به تو بهار را پذیرا باشم .

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:28 توسط کامران |

خار و گل

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه !
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد !
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد !
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:22 توسط کامران |

بهانه دلتنگی

من از دل می گویم تا قلم آن را بر قلب سفیدی حک کند. این نوشتن ها همه بهانه های دلتنگی توست.

بهانه هایی که دل نمی پذیرد مختوم بماند. از دل تا قلم فریاد خاموش من است که از دل می نویسم تا سیاه مشقی باشد برای دلهایی

که پر از چینی هایی ترک خورده اند.

صخره هم تحمل این همه سکوت را ندارد . فریاد قاطی واژه های دل می شود و مثل اشک از چشم روان می گردد .

وسعت تنهایی من بااز دل تا قلم احساس کم می شود و من بیشتر می فهمم که قلم چقدر مقدس است.

 

                                                              تا بعد ....

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:17 توسط کامران |

بهانه زندگی

  دوست دارم .

کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم .

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:12 توسط کامران |

تقدیر

مردم اشتباه ات زندگی خودرا روی هم میریزند وازآن غولی بوجود می آورند که نامش را  

                                                        تقدیر می گذارند

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:54 توسط کامران |

نامه سر بسته

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:9 توسط کامران |

عاشقانه

عاشقانه

دیگه با وجود تو عشقم اقرار میکنم

قصه عاشقی دنیارو تکرار میکنم

دفتر عشق دلم با دل توست که وا شده

واسه این که دارم برگاشو خط دار میکنم

دیگه ما پرنده ایم غصه شبهارو نخور

واسه توتموم غصه هارو انکار میکنم

توی سرمای زمستون به عبورت رسیدم

با بهار بودنت سرمارو تب دار میکنم

تو سکوت واژه ها یه دنیا حرف تو چشماته

واسه تو حرف دلم رو قاب دیوار میکنم

دیگه نامه هام تموم شد اما عاشقی که هست

به خدا اگه بخوای نامه رو طومار میکنم

گفتی دیر به دیر برام نامه می دی ولی دیگه

واسه دوست داشتن تو نسیمو چاپار میکنم

ما دوتا مسافریم غصه فردارو نخور

اگه غصه هم باشه قلبمو جادار میکنم

غزل زندگی با تو سرودم حالا    تمام قافیه هاشو با تو تکرار میکنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:37 توسط کامران |

دوست دارم

پائیز را دوست دارم چون فصل غم است

                                                         غم را دوست دارم چون بهار دل است

اشک را دوست دارم چون گواه دل است

                                                       دل را دوست دارم چون جایگا ه تنهایم است

وتنهایم را دوست دارم بی آنکه بدانم برای چه؟؟...

 تنهائیم  تنهائیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:32 توسط کامران |

نظرات دوستان وخوش مرام ها

کو دوست گرامی نظر یادت رفته یا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:26 توسط کامران |

نگاه

نگاه اولت بر من اثر کرد

     نگاه دومت دیوانه ام کرد

          نگاه سومت عاشق ترو کرد

                 نگاه آخرت خاکسترم کرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:20 توسط کامران |

من عاشقم

رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز میکنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تردرپیش
من بیزار از خود و از کرده’ خویش
دل نامهربانم را به دوش میکشم
تا آن سوی مرزهای بی انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزارهای پشیمانی
و پای سیاه و سرگردان
که با من از یک طایفه اند
سلام میگویم
تو باور مکن
اما من عاشقم...
رفتن دلیل نبودن نیستدر غروب آسمان تو
شاید در شب خویشتن
چکونه بی تو گم شوم
تو را تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد
و با یاد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور مکن
اما من عاشقم ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:45 توسط کامران |

خوشا عشق و" خوشاخون جگر خوردن "خوشا مردن " خوشا از عاشقی مردن